سكوت، سرشار از سخنان ناگفته است؛
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام مهر 1390 توسط شیرکو

تناسخ

از میان همه روزها اگر

روزی طوفانی بمیری
بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی بارانی بمیری
بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی آفتابی بمیری
بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی برفی بمیری
بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی مه‌آلود بمیری
بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

اما من چه؟
من که این گونه زنده‌ام
من که این‌گونه زیسته‌ام
و برای شما
شعرهای بسیاری سروده ا م
بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم.

   شیرکو بیکه س 


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام مهر 1390 توسط شیرکو

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!


پروفسور حسابی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط شیرکو

خسته از تمام روزمرگي ها نشسته ام و فيس بوکم را به صحبت ميگيرم

عکس دوستاني را ميبينم آنور ِ مرز هاي ممنوعه


که به کنسرت داريوش ميروند و شوق چشمشان


شبيه مشروب دستشان لبريز است


خوشحالشان ميشوم
...

آزادي را در چشم هايشان خيره ميشوم و لبخند ميزنم
/ تلخ لبخند ميزنم

دلم برايشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چيز
هايي سرگرم است که

در خانه ي پدري ، جايي براي اکران نداشت


به خودم مي انديشم که درگير ِ رفتنم
...

شبيه سربازي که آنقدر از شکست مطمئن است


که فرار را به قراري که با تمام مرز هاي کشورش
بسته ترجيح ميدهد

مي دانم روزي دلم براي تمام آنچه ايران است تنگ مي
شود

دلم براي ميدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از
سر کار مي آيند

و چه دوست داشتني تو را آدم حساب نميکنند
....

براي کافه نادري ... که جاي قهوه بوي شعر از
حواليش مي آمد

براي تمام قهوه فرانسه هاي دست چندمي که


در گودو ، تمدن ، هنر ، سپيدگاه ... خوردم و


دلم را به چشم هاي گارسونش خوش ميکردم که هميشه
شکر را جا ميگذاشت

براي تمام راننده تاکسي هايي که از فشار تنهايي ،
مرا به حرف ميگرفتند

و چه شيرين بود وقتي يک راننده تاکسي با تو از
نيچه حرف ميزند



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 توسط شیرکو

سه‌تار از سازهای زهی و مضرابی موسیقی ایرانی است که آن را با ناخن انگشت اشارهٔ دست راست می‌نوازند. این ساز، دارای ۴ سیم از جنس فولاد و برنج است که به موازات دسته، از کاسه تا پنجه کشیده شده‌اند. سه‌تار دارای ۲۶ پردهٔ قابل حرکت از جنس رودهٔ حیوانات یا ابریشم است. صدای سه‌تار ظریف و تا حدودی غمگین است و وسعت صوتی آن نزدیک به ۳ اکتاو است. سه‌تار و انواع سازهای شبیه به‌آن مانند دوتار و تنبور و چگور در نواحی مرکزی آسیا و خاورمیانه رواج داشته‌است. به نظر می‌رسد که سه‌تار از قرن چهارم هجری رواج داشته‌است. سه‌تار در گذشته سه سیم (تار) داشته و اکنون چهار سیم دارد که سیم سوم و چهارم آن نزدیک به هم قرار دارند و هم‌زمان نواخته می‌شوند و مجموعهٔ آندو رامعمولاً سیم «بم» مینامند. با گذشت زمان کسانی چون ابونصر فارابی، ابوعلی سینا، صفی الدین ارموی و از متأخران ابوالحسن خان صبا لزوم افزایش یک سیم دیگر به این ساز را درک کرده و سه‌تارهای امروزی دارای چهار سیم هستند (این سیم از نظر تاریخی سیم چهارم است ولی سیم سوم خوانده می‌شود). سیم سوم سه تار به سیم مشتاق معروف است و به روایتی از ابوالحسن صبا این سیم را نخستین بار درویشی به نام مشتاق علی شاه به این ساز افزوده است.  برخی از جمله عده‌ای از عرفا به آن «اوتار» نیز می‌گویند.

سه تار دارای صدایی مخملین و ظریف بوده از آنجایی که که با کنار ناخن انگشت سبابه دست راست نواخته می‌شود، صدای ساز ارتباط مستقیمی با اعصاب و روان نوازنده پیدا می‌کند و از این رو سه تار را اغلب همدم اوقات تنهایی خوانده‌اند.

اغلب شنوندگان، ساز سه تار را دارای لحن و نوای غمگینی احساس می‌کنند، اما نوازندگان معاصر موسیقی ایرانی در تلاش برای توسعه موسیقی مدرن و نوی ایران، آثار زیبایی آفریده‌اند که با حال و هوایی که تا دو دهه پیش از این ساز تصور می‌شد کاملاً متفاوت است. البته میبایست اشاره کرد که در سه تار نوازی مدرن تجربه استفاده از مضراب سیمی تجربه ای موفق بوده و با ایجاد صدایی شفاف و کریستالی کمک شایانی به گسترش امکانات این ساز عجیب نموده است . اجرای تک سیم هایی خاص و همچنین افزایش قدرت اجرای دینامیک‌های مختلف نیز از مزایای استفاده از مضراب سیمی در نوازندگی است.


 قشنگ کامکار





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم مهر 1390 توسط شیرکو




مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم



مرحوم حسین پناهی رو بیشتر به عنوان بازیگر می شناسیم ولی در واقعیت او بیشتر شاعر بود تا بازیگر .

"حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در كسوت روحانیت به مردم خدمت می كرد. تا اینكه زنی برای پرسش مساله ای كه برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.از حسین می پرسد كه فضله ی موشی داخل روغن محلی كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینكه می دانست روغن نجس است،ولی اینرا هم می دانست كه حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشكلی ندارد.بعد از این اتفاق بود كه حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.

پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا كنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت."

فیلم ها :

گذرگاه /گال/تیرباران /هی جو/نار و نی /در مسیر تندباد /ارثیه /راز کوکب/ سایه خیال/چاووش /اوینار /هنرپیشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مریم مقدس /قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) /بابا عزیز


مجموعه های تلویزیونی :

محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل یک لبخند/ایوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسایه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شلیک نهایی/آواز مه


کتابها:

من و نازی/ستاره/چیزی شبیه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پیامبر بی کتاب/دل شیر

علاوه بر اینها دو نوار با شعر و صدای حسین پناهی نیز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و «

ستاره».


جوایز :

 -کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره 11 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1371 ]
-کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ]
 -کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]
 -برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]



دانلود دکلمه های زیبای حسین پناهی از لینکهای زیر :

برای دانلود بر روی هر لینک کلیک کرده سپس دریافت را کلیک کنید :

کیفیت خوب 

حسین پناهی۰۱ حسین پناهی۰۲ حسین پناهی۰۳ حسین پناهی۰۴ حسین پناهی۰۵

حسین پناهی۰۶ حسین پناهی۰۷ حسین پناهی۰۸ حسین پناهی۰۹ حسین پناهی۱۰

حسین پناهی۱۱ حسین پناهی۱۲ حسین پناهی۱۳ حسین پناهی۱۴ 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1390 توسط شیرکو



نــــــــه‌تــۆری

ئه‌م ماڵه‌ هه‌ژاریمه‌ به‌سه‌رما نه‌روخێنی، نه‌تـــــــــــــــۆری

سه‌ر له‌ خۆم و له‌ ماڵ و مناڵم نه‌شێوێنی، نه‌تـــــــــــۆری

ئه‌م ماڵه‌ به‌ بۆنه‌ی تۆوه‌ به‌رپـــــــــایه‌ ئه‌زیــــــــــــــــــــــزم

لانه‌ێکی فه‌قیرانه‌یه‌ بۆمی نه‌ڕمێنی، نه‌تـــــــــــــــــــــۆری

نه‌تۆری کچێ نه‌تۆری...وه‌ڵا نیه‌سم تاقه‌تـــــــــی دووری

* * *

تۆ بڵێ شاخی مار،شیری مه‌لیچک بۆت ئه‌سێنم،نه‌تۆری

تۆ گیانو بوێ هه‌ر به‌ خودا بۆت ده‌ر ئه‌هێنم، نه‌تــــــــــــۆری

به‌و شه‌رته‌ که‌ دیسان وه‌کو جاران تۆ له‌لام بی ئه‌زیــــــزم

ئاوازی هه‌زار بولبولی شه‌یدات بۆ ئه‌خوێنم، نه‌تــــــــــۆری

نه‌تۆری کچێ، وه‌ڵڵا نیه‌سم تـــــــــــــــــــــاقه‌تـــی دووری

* * *

به‌ینی من و تۆ حه‌یفه‌ که‌ تێکی بشکێنن، نــــــــه‌تۆری

مه‌روانه‌ که‌ دڵ ئێمه‌ له‌ یه‌کتر بڕه‌وێنێن، نه‌تـــــــــــۆری

گوێمه‌گره‌ له‌ تانه‌و ته‌شه‌ری خێلی به‌خێڵان ئـــــه‌زیزم

رۆژێک نیه‌ سه‌د لانه‌ له‌ سه‌د لا نه‌شێوێنن، نه‌تـــــۆری

نه‌تۆری کچی نه‌تۆری...وه‌ڵا نیه‌سم تــــاقه‌تـی دووری



شعر : عباس کمندی



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم مهر 1390 توسط شیرکو

واقعا شعر زیبایی بود از سید مهدی موسوی

پیشنهاد میکنم اگه حوصله شو دارین بخونینش.

 ****

خواستم داد شوم ... گرچه لبم دوخته است
خودم و ... جدّم و ... جدّ پدرم، سوخته است
خواستم جیغ شوم ... گریه ی بی شرط شوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم
وسط گریه ی من ... رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و ... بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول ... به من می خندید
آخر مرحله شد ... غول به من می خندید!
دل به تغییر ... به تحقیر ... به زندان دادم
وسط تلویزیون باختم و جان دادم!
یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود ... رها کرد مرا!
با خودم،با همه، با ترس تو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!
خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گل دادن تو ... در وسط ِ دروازه
آنچه می رفت و نمی رفت فرو ... من بودم!
حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو ... من بودم
"آفرین بر نظر ِ لطف ِ خطاپوشش" بود
یک نفر ... آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود
از تحمّل که گذشتم ... به تحمّل خوردم

http://rojinvaran.blogfa.com/



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1390 توسط شیرکو





نمی‌دونم چرا بعضی‌ آدم‌هایِ … و چیز .. و چیز، اِن سال عمر می‌کنند، ولی صاحب تفکری که خیلی چیزها رو در دنیا به سمت خوب متحول کرد باید …
استیو جابز در سال 2005 در جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد سخرانی کرده بود، که چند خطی از اون رو در زیر مکتوب می‌کنم …
آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی‌تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است …
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی‌تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی‌ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی‌ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند …
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی‌تان و ایمانتان پیروی کنید …


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1390 توسط شیرکو

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه‌ی پاکش ریزند، آبرویش نرود …
یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم
و نخندیم دگر به تَرَک‌های دل هر گلدان …
و به انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است
زندگی باید کرد
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی …

فروغ فرخزاد


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1390 توسط شیرکو


اگر تو روی نیمکتی
این سوی دنیا
تنها نشسته‌ای
و همه آنچه نداری
، کسی است …

شاید آن سوی دنیا
روی نیمکتی دیگر
کسی نشسته است
که همه آنچه ندارد تویی …

نیمکت‌های دنیا را چه بد چیده‌اند! …


به مناسبت فرا رسیدن فصل خزان، تعداد هفتاد عکس زمینه ویندوز یا همون والپیپر (Wallpaper)، براتون آماده کردم با مضمون پاییز، امید که از دیدنشون لذت ببرید

لینک دانلود هفتاد عدد والپیپر (Wallpaper) بصورت یکجا، فرمت زیپ


عاشقانه


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1390 توسط شیرکو


آرزوی اغلبمان تخم مرغ شانسی بود در کودکی.

نکند آرزوی فرزندانمان بشود فقط "تخم مرغ" ...


من و من


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط شیرکو

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

 

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

 

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحرگاه كسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

 

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست

و سـحر نـزدیک است .....

 

کیوان هاشمی

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم مهر 1390 توسط شیرکو


نمیدانم از کجای قصه باید آغاز کرد
من از میانه اش میگویم
که بدو خلقت من بود
دیدن تو

سدی حسم را از هم گسیخت
میگویند عقل تو بود سد احساسم
میگویند سنگریزه های عاقلی ات شکست شیشه احساسم را
و خرده های برنده اش
ارامش آبگونه ام را موجی کرد!

دلم لک زده است
برای طوفانی که دلم را دچار کند
دچار حوادث بیرحم خویش
تا این سد بشکند
و بریزد
بریزد در نگاه آدمهای حراف
آدمهایی که هر کلاغ را چهل بار میشمارند
و
تا این سد بشکند
که این سنگریزه ها مجال خودنمایی نداشته باشند دیگر
بر نازکی احساسم
و بر آبی آرامشم

اما اگر بخواهم بشکنم
میخواهم به مصاف طوفان بروم
به مصاف آنچه درخور تمام عاشقی ام باشد
درخور قلب کوچکم
و آن حس بزرگی که درونش مأوا گرفته
و نه عشق های روزمره ای که هزاران هزار نفر هر روز به مصافش میروند
در دوراهی هوس و توهم
میشکند یا میشکنند

آخر قصه همین تفاوت است
میانجی عشق و هوس
تفاوتی که طوفانی برپا میکند از جنس دل بر جسم دل

اینست کمال عاشقی
معبود کوچک نمیشود
هرگز
معشوق همیشه بزرگ است
و دل بزرگ میشود
به قدر یک حس درونی
به قدر معشوق
وسعت میابد
دل
فوران میکند از طوفان دلبستگی
و
عشق مانا میشود

در جسمی که تا دیروز خاکی بود


قلم 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط شیرکو





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط شیرکو

در همه ناپیدا دریچه‌ای پیدا

و آسمانی که نیمی از تو را پوشید

برای نیم دیگرش باز کن دگمه‌های پیرهنت را، تنت را

چشم‌هایت را که روشن می‌شوند برای آمدنم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط شیرکو


قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بی‌ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دلِ من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ای‌وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی . . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند.

پرویز مشکاتیان و محمد رضا شجریان - تصنیف قاصدک

Download 

شب زنده ها


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط شیرکو


چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی 
چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی
ای که نیازموده‌ای صورت حال بی‌دلان 
عشق حقیقیست اگر حمل مجاز می‌کنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو 
در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم 
قبله اهل دل منم سهو نماز می‌کنی
دی به امید گفتمش داعی دولت توام 
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می‌کنی

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط شیرکو


جوان است و سبزه‌رو، که نمی دانم این طبیعت پوستش است یا ایستادن زیر آفتاب بی امان تابستان به این روزش انداخته؟ از هر طرف چهار‌راه که رد می شوم، آنجاست. کلاه می فروشد. کلاه هایی شبیه چتر. یک ضربه به شیشه می زند و اگر طالب نبودی، می گذرد. اصرار ندارد به فروش.

چهره اش زیادی خسته است. گوشه ی لب هایش همیشه‌ی خدارو به پایین است. انگار که همه‌اش غصه بخورد. یک بار عمیق شدم در چشم های گود‌افتاده اش...وحشت کردم. در عمق نگاهش پر بود از هیچ...


دومن


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط شیرکو


همیشه ی خدا جنگ بوده است بین سیاهی و سپیدی

و چندیست آغاز شده این نبرد میان گیسوان تیره‌ام...


دومن - خودمان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو


تو میخندی، حواست نیست
من آروم می‌میرم
تو می‌رقصی و من،
عاشق شدن رو یاد می‌گیرم
چه جذابی،
،چه گیرایی
چه بی‌منطق به چشمات
میشه عادت کرد …

تنم می‌لرزه و میری،
حواست نیست
هوامُ کام می‌گیری،
حواست نیست
حواسم هست و می‌میرم،
حواست نیست
کنارت اوج می‌گیرم،
حواست نیست …

لینک دانلود ترانه ته سیگار، با صدای رستاک


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

میشه زمین خورد و گریه نکرد
بدادم برس بهترین نارفیق
هنوزم به دست‌های تو قانع‌ام
هنوزم عاشقم با یک زخم عمیق …

تو سیگارو خاموش کن تا بگم
چطور میشه باگریه هم دود شد
چطور میشه با خنده هم زخم خرد
چطور میشه با عشق نابود شد …



یه زن با جنونش به من یاد داد
که عاشق شدن قبل ویرونیه …

لینک دانلود ترانه به دادم برس، از آلبوم خاص، با صدای رضا یزدانی

عاشقانه


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

هر مرگ اشارتیست به حیاتی دیگر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

خدایا
گرانبهاتر از بهشتت چه داری؟
برای زیر پای مادرم میخواهم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

(( قند خون مادر بالاست ))

دلش اما همیشه (( شور )) می‌زند برای ما

...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

"هست" را
اگر قدر ندانی
می شود
"بود"
و چه تلخ است
... ... "هست" ی
که "بود" شود و
"دارم" ی که.. "داشتم"...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

نفس می‌زند موج
نفس می‌زند موج
ساحل نمی‌گیردش دست
پس می‌زند موج .
فغانی به فریاد رس می‌زند موج !

من آن رانده مانده بی‌شكیبم
كه راهم به فریادرس بسته
دست فغانم شكسته …

زمین زیر پایم تهی می‌كند جای
زمان در كنارم عبث می‌زند موج !

نه در من غزل می‌زند بال
نه در دل هوس می‌زند موج .

رها كن، رها كن
كه این شعله خرد چندان نپاید
یكی برق سوزنده باید
كزین تنگنا ره گشاید
كران تا كران خار و خس می‌زند موج !

گر این نغمه، این دانه اشك
درین خاك، روئید و بالید و بشكفت
پس از مرگ بلبل ببینید
چه خوش بوی گل در قفس می‌زند موج !…

فریدون مشیری


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

پیش‌نماز که بگوزه، پس‌نماز می‌رینه


همین جوری




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

وقتی چارصد نفر منتظر تاکسی هستن، در بست نمی گیرد.


همین جوری


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو


سلاخـــی می گریست

به قناری کوچکی دلباخته بود ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390 توسط شیرکو

سکوت سر شار از ناگفته هاست!

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه مي خواند

روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد

وهر دانه برفي

به اشكي نريخته مي ماند .

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است .

از حركات ناكرده، اعتراف به عشق هاي نهان

وشگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو و من .

 



ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ